در مسجد كوفه
اکنون می بینیم شهر چهره اي ديدني به
خود گرفته و مردم گروه گروه به سوي
مسجد می آیند، چون شنيده اند امامشان
به تازگي از جنگ باز گشته و در مسجد
تشریف دارند. عده اي خوشحال و
شادانند، چون مزۀ شيرين پيروزي را
ديگر بار چشيده اند. مي آيند تا به
مولايشان تبريك گويند و پيماني مجدّد
ببندند. برخي هم به خاطر سرگرمي
روزانه و پرداختن به امور دنيا، خسته
و دل مُرده شده اند؛ مي آيند تا با
ديدن جمال دلرباي امام، خستگي و دل
مردگي را از وجود خويش بشويند و
زندگاني و نشاط يابند. بعضي هم بر
كشتگان خود گريانند و از شكست سپاه
ابليس خشمناك؛ مي آيند به آن اميد كه
شايد خبري تازه برگيرند و آتشي دوباره
برافروزند ! در این هنگام، سركردۀ
يهودي ها وارد مسجد مي شود. نگاه ها
به سوی او مي رود، . . . مالك اشتر
خود را به امام نزديك مي كند. او
احساس خطر كرده است. مي خواهد از حريم
جان امام محافظت كند . . . حضرت
اشاره ای می کنند كه با او كاري
نداشته باشيد. مرد يهودي آرام آرام
خود را به امام مي رساند. امام هم با
رويي گشاده او را به حضور مي پذيرند.
گويا اصلاً به انتظار او در اين مكان
نشسته اند . . .
مرد يهودي:
من همراه خود پرسشهايي دارم كه مي
دانم کسی جز پيامبر و يا جانشين
پيامبر نمي تواند به آنها پاسخ دهد.
چنانچه اجازه مي فرماييد، بپرسم. کلام
مرد یهودی با نرمی و ادب همراه است.
دیگر جای نگرانی و دلهره نیست. خوب
است کمی جلوتر روم تا گفتگوها را بهتر
بشنوم و دقیق تر به خاطر بسپارم.
مرد يهودي:
ما در كتاب آسماني خود چنين يافته ايم
كه خداي متعال هرگاه پيامبري را
برگزيند، به او وحي مي كند كه از
خاندانش كسي را به جانشيني خويش
برگزیند و به مردم وصيت كند كه پيرو
او باشند. و همچنین
خوانده ایم که خداوند، جانشين هر
پيامبري را در دو مرحله مي آزمايد.
مرحلۀ اول در زمان حيات پيامبر و
مرحلۀ ديگر پس از وفات اوست. اكنون مي
خواهم بدانم جانشین هر پيامبري چند
مرتبه قبل از وفات و چند مرتبه بعد از
وفات پيامبر مورد امتحان و آزمايش
قرار مي گيرد؟ و اگر در آزمايش خداوند
سربلند و پيروز شد، سرانجام كارش
چيست؟
امام علیه السلام
درنگي مي كنند و سپس مي فرمايند:
تو را سوگند می دهم به خداي يكتا -
همان كسي كه دريا را براي فرزندان
اسرائيل شكافت و تورات را بر موسي
فرستاد - اگر پاسخ پرسش تو را
درست گفتم، آيا به درستي آن اعتراف مي
كني؟
مرد يهودي:
اعتراف خواهم كرد.
امام علیه السلام:
تو را نیز سوگند مي دهم به حق خدايي
كه دريا را براي بني اسرائيل شكافت و
تورات را بر موسي فرو فرستاد، اگر
پاسخت را گفتم و درستي آن را تصديق
كردي، آيا اسلام را خواهي پذيرفت؟
سركردۀ يهوديان
در تنگناي عجيبي گرفتار آمده، شايد از
ادامۀ گفتگو با حضرت منصرف شود، امّا
. . .
مرد يهودي:
آري، مسلمان مي شوم.
مرد یهودی
این جمله
را با صدايي رساتر و بلندتر از قبل
گفت! چقدر محكم و با شهامت! آيا راست
مي گويد
يا آنكه نيرنگي
در كار است؟! آيا واقعاً مسلمان خواهد
شد؟! آيا . . .
امام علیه السلام:
بسيار خوب، پس گوش كن. خداوند، جانشين
هر پيامبري را در مرحلۀ نخست، هفت بار
امتحان می کند تا فرمانبرداري او را
بيازمايد. هرگاه نتيجه امتحان رضايت
بخش باشد، به آن پيامبر فرمان
مي
دهد كه تا زنده است، او را دوست خود
گيرد و پس از مرگ هم جانشين خود قرار
دهد و همه را به اطاعت او وادارد.
آنگاه در مرحلۀ بعدي يعني پس از وفات
پيامبر نيز، هفت بار ديگر او را مي
آزمايد، تا پايۀ شكيبايي وي را آشكار
كند. وقتی نتيجۀ امتحان رضايت بخش
باشد، آنها را با كمال سعادت و
نيكبختي به پيامبران صلوات الله علیهم
اجمعین ملحق مي كند.
سركردۀ يهودي
ها سرِ خود را به نشانه تأييد تكان مي
دهد، گویا
مي خواهد بگويد: آنچه شما
فرموديد
با مطالبي كه در كتابهاي ما موجود
است، برابري مي كند و من نيز انتظار
چنين پاسخي را از شما داشتم . . .
مرد يهودي:
اكنون مي خواهم بدانم شما كه به عنوان
جانشين آخرين فرستاده خدا معرفي شديد،
چگونه مورد اين آزمون
هاي
هفت گانه قرار گرفته ايد؟
امام علیه السلام
نگاهی به اطراف خويش مي افكنند و
حاضران را يكي يكي از ديده مي گذرانند
. . . چه شده است؟! چرا به
جمعِ ما مي نگرند؟ مگر ما چه كرده
ايم؟! . . . ناگهان دستِ مرد يهودي را
مي گيرند و به حالتِ نيم خيز . . .
امام علیه السلام:
برخيز. برخيز باهم برويم تا تو را از
اين موضوع آگاه سازم.
اي واي، خداي بزرگ! اين چه رازي است
كه ما نبايد بشنويم؟! شايد در ميان ما
مسلمانان نامحرماني هستند! . . . بعضي
تاب
نمي
آورند و زبان به اعتراض مي گشايند.
برخي خود را ملامت و سرزنش مي كنند.
شايد هم
عده اي دلگير شده اند. وِلوله اي در
مسجد افتاده است . .
.
جمعي برمي خيزند و راه را بر امام مي
بندند.
مردم:
. . .
اي سرور ما كجا
مي
رويد؟ . . . چرا سخن خود را در ميان
ما نمي گوييد؟! . . . چرا ما مسلمانان
را ترك مي كنيد؟ تقاضا داريم برگرديد
. . . اي اميرمؤمنان، ما را نيز در
اين افتخار با مرد يهودي شريك
فرماييد.
امام علیه السلام: مي ترسم
دلهاي شما تاب شنيدن آنها را نداشته
باشد.
مردم:
چطور مگر؟! . . . خيلي عجيب
است!
مگر ما چه كرده ايم كه دلهايمان تاب و
توان شنيدن آنها را ندارد، اما اين
يهودي نامسلمان دارد؟! . . .
امام علیه السلام:
به خاطر كارهايي است كه بيشتر شما در
گذشته انجام داده ايد. آري، امام راست
مي گويند و شايد مرد
يهودي
هم در دل خويش تصديق مي كند و مي
گويد:
"شما
ياران خوبي براي او نبوديد. ياران
باوفا و فرمانبرداري نبوديد. در همين
نبرد گذشته - صفّين - بود كه او را
تنها گذاشتيد. چه بلوايي به نام «
حَكَميّت » برپا كرديد و او را براي
هميشه
غصّه دار ساختید. عاقبت سرافكندگي و
بدبختي آن نيز دامنگير خودتان شد كه
همين پيكار اخير يكي از ثمرات آن بود.
بدا به حالتان كه امامتان از شما
ناراضي است و مي خواهد از ميانتان
برود! . . ."
امّا نه، بنگرید! او مالک اشتر است،
قدمی پيش مي گذارد. او يار نزديك و
وفادار امام علیه السلام است. شايد
بتواند امام را راضي كند
و ایشان را بازگرداند.
مالك اشتر:
اي امیرمؤمنان، ما سوگند ياد مي كنيم
كه
پس
از رسول خدا صلي الله عليه وآله
و سلم پيامبري نخواهد آمد و اكنون به
جز شما وصّي و جانشين ديگري بر روي
زمين نيست. ما براي اطاعت از فرمان
شما و فرمان رسول خدا صلي الله عليه
وآله و سلم به يك گونه، پیمان وفاداری
به گردن نهاده ایم. گرچه گذشتۀ اين
جماعت نيكو نيست، اما اينك سوگند
وفاداري آنها را پذيرا باشيد و ما را
هم از شنيدن كلام جان بخش خود محروم
نفرماييد. نگاهي ديگر، نگاهي عميق و
پر معنا . . . لحظاتي در سكوت و دلهره
. . . نفس ها در سينه ها حبس و زبان
ها از شدّت اضطراب دربند . . . تنها
نگاه هاست كه با يكديگر سخن مي گويند.
امام يكايك ما را مي نگرند، چه نگاه
نافذ وگيرايي! . . .
خداوندا، چه مي بينم! . . . امام
پذيرفتند و نشستند! خدایا، تو را سپاس
می گویم.
شايد ايشان در چهره ها شوق و علاقه
زيادي دیدند كه پذيرفتند. شايد تلخي
اضطراب و التهاب به كامِ مسلمانان را
تحمل نداشتند كه نشستند، و شايد هم به
خاطر مالك اشتر بود كه در ميان ما
باقي ماندند. نمي دانم، ولي به
هر حال همگي اکنون خوشحال و شادانيم،
چون يك بار ديگر لياقت شنيدن سخنان
مولايمان را پيدا كرده ايم . . .
امام علیه السلام:
اي برادر يهود، بدان كه خداوند در
زمان زندگاني آخرين فرستاده اش، مرا
در هفت موقعيت امتحان فرمود
كه
به لطف و فضل خودش، در تمامي آنها مرا
فرمانبردار و مطيع خود يافت. البته
اين سخن را، نه از روي خودستايي مي
گويم، بلكه اين همه را نعمت و توفيقي
از سوي او مي دانم.
فرمانبرداری
امیرالمؤمنین علیه السلام
آزمون اول
دعوت نخستین روز
مرد يهودي:
اين آزمون هاي
هفت
گانه چه بودند؟
امام عليه السلام:
نخستين آزمون، زماني بود كه حضرت رسول
صلي الله عليه و آله خاندان
عبدالمطلب را به ميهماني فراخواندند و
از آنها خواستند كه به يگانگي خداوند
و پيامبریشان گواهي دهند. اما هیچ کس
گواهي نداد و همه او را رها ساختند.
رسول گرامي صلی الله علیه و اله و
سلم
تا سه مرتبه درخواست خود را بازگفتند.
امّا در هر بار، پيشنهاد ایشان را
انكار کردند و از او روي گرداندند. به
دنبال آنان، ديگر مردم نيز از آن حضرت
دوري جستند و چون از درك گفتار آسماني
او ناتوان بودند، به مخالفتش
برخاستند. در آن ميان، تنها من بودم
كه در هر مرتبه بي درنگ دعوت او را
پذيرا شدم. چرا كه از همان ابتدا بر
حقّانيّت او يقين داشتم . . .
آری این چنین است، زیرا امیرمؤمنان
علیه السلام از همان نخستین روزها،
نور وحي و رسالت را مي ديدند، و شمیم
نبوّت را احساس می کردند. هنگامي كه
وحي بر پيامبر صلي الله عليه و آله و
سلم نازل شد، علی علیه السلام
ناله و زوزۀ شيطان را شنیدند. پيامبر
صلي الله عليه و
آله
و سلم به او فرمودند: ناله و زوزۀ
شيطان به سبب پيامبري من است. او از
اين كه عبادت شود نا اميد و افسرده
گشته است ! آنگاه خطاب به ایشان
فرمودند: اي علي، آنچه را كه من مي
شنوم، تو هم مي شنوي؛ و آنچه را كه من
مي بينم، تو هم مي بيني. با اين تفاوت
كه تو پيامبر نيستي، اما وزير و
پشتيبان من هستي و بهترين جايگاه و
مقام را داري.
امام علیه السلام:
در آن
روز
ميهماني رسول خدا صلي الله عليه و آله
و سلم اين مطلب را آشكارا به همه
فرمودند كه تو جانشينِ من پس از من
خواهي بود. آن روزها من كم سن ترين
افراد خانواده ام بودم. همواره در
خدمت پيامبر صلي الله عليه و آله و
سلم بودم و به ايشان كمك مي كردم. از
همان دوران، بدون آن كه ذرّه اي در
ايمان خود، شكّ و ترديد داشته باشم،
از رسول خدا صلي الله عليه و آله و
سلم پيروي مي كردم، و ايشان نيز به من
هر روز جرعه اي از چشمۀ جوشان حكمت و
اخلاق پيامبري مي نوشاندند و به من می
آموختند. سه سال پس از بعثت را هم به
همين منوال بوديم. اين مدت، در روي
زمين مخلوقي نبود كه احكام الهي را
بپذيرد، و نماز بگزارد، جز من و دختر
خويلد - خديجه سلام الله علیها- كه
خدايش او را رحمت كند و حتماً هم
مشمول رحمت الهي قرار دارد. اكنون از
شما مسلمانان مي پرسم: آيا آنچه را كه
گفتم، تأييد مي كنيد؟
مردم:
آري اي مولا و سرور ما . . . به راستي
که شما جز حقيقت نفرموديد . . .
آزمون دوم
آن شب تاریخی
امام عليه السلام:
و اما اي برادر يهود، دومين امتحان
زماني بود كه قريش براي كشتن پيامبر
صلي الله عليه و آله و سلم در
دارالندوه گرد آمدند و در مورد چگونگي
نقشه قتل او با يكديگر به مشورت
پرداختند. در آن مجلس، شيطان پليد به
قيافۀ مردي يك چشم از قبيلۀ ثقيف به
نام «مغيره بن شعبه» حاضر شده بود و
آنان را ياري مي كرد. تا آنكه همگي بر
آن شدند از هر تيرۀ قريش يك نفر
نماينده انتخاب شود و شبانگاه با
شمشيرهاي آخته يكباره بر سر پيامبر
صلي الله عليه و آله و سلم يورش برند
و خونش را بريزند.
این تصمیم را برای آن گرفتند که خون
او در ميان تمام قبايل پخش شود. و از
آنجا که بني هاشم توان رويارويي با
تمام قبيله ها را نخواهد داشت، در
نتيجه خون پيامبر صلي الله عليه و آله
و سلم پايمال مي شود.
وقتي اين تصميم را گرفتند، جبرئيل به
فرمان خداوند، پيامبر صلي الله عليه و
آله و سلم را از اين توطئه شوم آگاه
ساخت و دستور داد كه همان شب، پيامبر
صلي الله عليه و آله و سلم از مكه
بيرون روند و من به جاي ایشان در
بسترشان بخوابم. زمانی که رسول خدا
صلي الله عليه و آله و سلم مرا بدین
امر خبر دادند، بي درنگ فرمانشان را
به جان خريدم. شاد و خرسند بودم كه به
جاي پيامبر خدا صلي الله عليه و آله و
سلم كشته شوم. رسول خدا صلي الله عليه
و آله و سلم به راه خويش رفتند و من
در بستر ایشان آرميدم. آنگاه مردان
قريش روي به من آوردند در حالي كه پيش
خود يقين داشتند که پيامبر صلي الله
عليه و آله و سلم كشته خواهد شد. امّا
همين كه به من نزديك شدند، شمشيرِ
برّان مرا دیدند. بدين ترتيب آنان را
از خود دور ساختم، چنان كه خدا و مردم
بدان آگاهند. اكنون در برابر اين مرد
يهودي از شما جماعت مي پرسم: آيا چنین
نيست كه گفتم؟
مردم :
بلی، ای اميرمؤمنان، همين طور است . .
. درست فرموديد . . . فداكاري
شما هيچگاه از ياد ما نمي رود . . .
شما با ایثار و فداکاری خود به ما
آموختید که برای حفظِ جانِ حجّت خدا،
باید از جانِ خویشتن گذشت . . .
آزمون سوم
جنگ بدر
امام عليه السلام:
و اما آزمون بعدي، روز نبرد بدر بود.
آن زمان كه عُتبه و شيبه - دو فرزند
رَبيعه - و وليد - پسر عتبه
–
که از پهلوانان قريش بودند، براي
خود مبارز مي طلبيدند، هيچ كس از قريش
به ميدان مبارزه با آنان قدم نگذاشت.
رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم
من و دو رفيقم حمزه و عبيده را به جنگ
آنان روانه ساختند. اين مأموريت را
هنگامي به من دادند كه سنّ من از
همراهانم كمتر بود و در جنگ نیز تجربۀ
کمتری از آنان داشتم. امّا خداي
عزّوجل به دست من آنان و نيز جمعي
ديگر از افسران بلند پايۀ قريش را به
جهنم فرستاد. آن روز نتيجۀ كار من از
همۀ همرزمانم بيشتر بود. در همان روز
بود كه پسر عمويم « عبيده بن حرث »
شهيد شد. خدايش رحمت كند. اكنون شما
مردم بگوييد: آيا آنچه را گفتم، درست
است؟ آیا سخنانم را تأیید می کنید؟
مردم:
البته، اي سرور ما، درست فرموديد
. . . اين نخستین پیروزی بزرگ و
افتخارآميز براي ما بود كه آن هم به
دست پر قدرت شما نصيب مسلمانان گشت .
. . از همان روز بود كه برخي كينه شما
و پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم
را به دل گرفتند و در
صدد انتقام برآمدند . . .
دلاوری های امیرالمؤمنین عليه السلام
در بدر مرا یاد نامه ای انداخت که
چندی قبل، آن حضرت در جواب معاویه
نوشتند و خطاب به وی فرمودند: شمشيري
كه من آن را در يك روز بر جدّ تو
(عتبه پدر هند که وی مادر معاویه است)
و دایی تو (ولید فرزند عتبه) و برادرت
(حنظله) فرود آوردم، هنوز نزد من
موجود است و هم اکنون نيز با آن نيرو
و قدرت مجهّز هستم!
آزمون چهارم
جنگ احد
امام علیه السلام:
اي برادر يهود، پس از آن مردم
مكّه همة قبايل عرب و قريش را كه به
فرمانشان بودند، بر ما شوراندند تا
خون مشركان قريش را - كه در نبردِ بدر
كشته شده بودند - از ما باز ستانند.
اين بود كه تا آخرين نفرخود، براي
هجوم بر ما تجهيز شدند. جبرئيل بر
پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم
فرود آمد و آن حضرت را از اقدام
انتقام جويانۀ آنان آگاه كرد. پيامبر
صلي الله عليه و آله و سلم هم با
افراد نظامي خود درّۀ اُحُد را سنگر
ساختند. اما سرانجام مشركان پيش آمدند
و يك باره از پشت بر ما تاختند. عده
اي از مسلمانان كشته شدند و آنان كه
زنده ماندند، با شكست مواجه گرديدند.
امام علیه السلام حادثۀ ناگوار و غم
انگيزي را يادآوري کردند . . . راستي
اگر آن عدّه اي كه پيامبر صلي الله
عليه و آله و سلم براي حفاظت از درّۀ
احد در تنگه گماشته بودند، مكان
خودشان را تا آخرين لحظه ترك نمي
كردند، هرگز چنين شكستي براي ما پيش
نمي آمد. چه امتحان سخت و بزرگي بود!
جاي بسي تأسف است كه ما مسلمانان در
اين امتحان مردود و سرافكنده شدیم !…
امام
علیه السلام:
در آن ميان، تنها من با رسول خدا
صلي الله عليه و آله و سلم ماندم.
مهاجران و انصار، همه به خانه هاي خود
در مدينه بازگشتند و گفتند: پيامبر
صلي الله عليه و آله و سلم و يارانش
همگي كشته شده اند.
مرد يهودي:
پس اين هم چهارمين امتحان شما بود
كه سربلند و پيروز از آن بيرون آمديد.
امام علیه السلام:
آري، سپس خداي بزرگ جلوي پيشرفت
مشركان را گرفت و من كه در پيشاپيش
رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم
بودم، هفتاد و چند زخم برداشتم. ببين!
حضرت رداي مبارك خويش را كنار مي زنند
و در حالي كه دست بر جاي زخمها مي
كشند، مي فرمايند: نگاه كن . . . جاي
برخي از آن زخمهاست. البته آن روز
خدمتي از من سر زد كه خداوند، پاداش
آن را می دهد . . . ان شاء الله حال
شما مردم بگویید: آيا چنين نيست كه
بيان كردم؟
مردم:
آري، آري ای اميرمؤمنان، جز حقيقت
نفرموديد . . . اين تنها شما بوديد كه
یک بار ديگر